السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

14

سيره معصومان ( فارسي )

گرفت به او عرض شد كه مسروح هم مرده است پس از ديگر خويشان ثويبه سراغ كرد كه پاسخ دادند : آنها هم از دنيا رفته‌اند . پس از ثويبه ، حليمه دختر ابو ذؤيب عبد اللّه سعديه ، از قبيلهء بنى سعد بن بكر ، پيامبر را شير داد تا آن حضرت بزرگ شد . مكيان براى شير دادن فرزندان خود ، از زنان صحرانشين استفاده مىكردند . اين كار براى آن بود كه فرزندانشان گشاده‌زبان گردند . از اين رو بود كه آن حضرت مىفرمود : من فصيح‌تر كسى هستم كه « ضاد » مىگويد ، جز آن كه من از قريش هستم و در قبيلهء بنى سعد شير خورده‌ام . ده زن از قبيلهء بنى سعد بن بكر در پى گرفتن نوزادى شيرخواره به مكه آمدند . حليمه هم در ميان آنان بود . هر يك نوزادى برگرفتند جز حليمه . حارث مكنّى به ابو ذؤيب همسر حليمه و فرزندش به نام عبد اللّه نيز با او بودند . پيامبر ( ص ) را بر حليمه عرضه كردند ، اما حليمه گفت كه اين كودك يتيم است و مالى ندارد و اميدى نيست كه مادرش هم كارى براى او بكند . ديگر دايگان هر يك با كودكى از مكه بيرون رفتند و از حليمه جدا شدند . حليمه كه چنين ديد به شوهرش گفت : چه مىگويى ؟ تمام همراهان من بازگشتند و در مكه جز اين نوزاد يتيم كودك ديگرى نيست كه او را برگيرم . اى كاش اين كودك را مىگرفتيم چون من دوست ندارم دست خالى بازگردم . شوهرش به او گفت : شايد خداوند در اين كودك براى ما خيرى قرار دهد . حليمه پيغمبر را گرفت و در دامنش نهاد ، ناگهان پستانهايش پرشير شد و پيامبر شير نوشيد و برادرش هم كه از گرسنگى نمىخوابيد شير نوشيد . پيغمبر دو سال در نزد حليمه بماند تا آن كه از شير گرفته شد . او را براى ديدن مادرش نزد آمنه آوردند و حليمه به آمنه گفت كه چه بركاتى از او ديده است . پس آمنه وى را به حليمه داد و حليمه هم مجددا پيامبر را كه در آن هنگام پنج سال و دو روز از عمرش مىگذشت ، به مادرش بازپس داد . پس از آن كه پيغمبر با خديجه ازدواج كرد ، حليمه به ديدن آن حضرت آمد . پيامبر ردايش را زير پاى او گسترد و خديجه چهل گوسفند و يك شتر به حليمه داد . روز حنين نيز حليمه نزد پيامبر آمد و بازهم پيامبر ردايش را زير پاى او گسترد و حليمه بر روى آن نشست . هيئتى از هوازن در روز حنين نزد پيامبر آمد ، در ميان آنان شخصى به نام ابو ثروان يا ابو برقان عموى رضاعى پيامبر بود . تعدادى از اشخاص آنان اسير ، و مقدارى از اموال آنان به غنيمت گرفته شده بود . لذا از پيامبر درخواست كردند كه بر آنان منتى نهد ، پيامبر آنها را بين گرفتن اسيران و اموال مخيّر گردانيد . آنها با شنيدن اين پيشنهاد گفتند : ما را ميان كسان و مالهايمان مخيّر گردانيدى حال آن كه ما هيچ چيز را با كسان خود برابر نمىگيريم . پس پيامبر فرمود : مرا با فرزندان عبد المطلب چه‌كار ؟ او از شماست و به زودى از مردم در اين باره نظر خواهم خواست . مهاجران و انصار گفتند كه او از آن رسول خداست . يكى از قبايلى كه از « مؤلفة قلوبهم » و از قبايل